تبليغاتX
غریبه مثل پاییز

غریبه مثل پاییز

دریادلی بهانه ی بارندگی است،هان!...هر ابر پای صاعقه باران نمی شود

«...»

عکسی به یادگار...نگاهی به انتظار

دستی به سوی ساز و غمی در گلوی تار

وین گور شاعرانه (دلم) در عذاب عشق

هر لحظه لحظه تنگ تر از پیش و بی قرار

پیوسته ابر تیره که لبریز گریه است

بر من نهیب می زند ای خسته جان ببار

بستم تمام پنجره ها را به میل بغض

حیف از نگاه کردن ایوان بی بهار

- دیدار بعد ما به قیامت...

              - سفر به خیر!

کی می رسد قیامت این گور داغدار؟

«ای غایب از نظر به خدا می سپارمت»

در بین ما چو فاصله افکنده روزگار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 8:34  توسط بهزاد روهنده  | 

«رنج مدام»

چندان به فکر توام غم نان هیچ نیست

تعقیب هرز زمین و زمان هیچ نیست

جز آنکه بعد تو رنج مدام باشدم

مقصود سالشمار خزان هیچ نیست

در پیش من که دل از همه برگرفته ام

دیگر حجاب چنین وچنان هیچ نیست

...

بی اعتبار تبسم گل،چه بود خاک؟

گلدان به جز سبدی گل و دان،هیچ نیست 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 14:45  توسط بهزاد روهنده  | 

«فاصله»

حتی به پاس حادثه هم کم نمی شوی

ای فاصله ...که وصله ی آدم نمی شوی

در فکر آنکه فرصت پیوستگی شوی

هرگز نبوده ای و مرا هم نمی شوی۰۰۰

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 17:41  توسط بهزاد روهنده  | 

عشق

عشق از ازل اگر چه به نقش از بهار بود

یکسوی آن همیشه دلی در حصار بود

باور کن ای عزیزاگر دل نمی تپید

پیوسته مرد راه به ماندن دچار بود

گفتی که عشق دم زجدایی نمی زند

پس از چه رو تمام حضورت فرار بود

در خون نشسته چشم اگر می شناسی اش

دیگر مگو که عشق مرا اختیار بود

عمری چو تکیه کرد به بازوی عشق دل

هرگز کسی نگفت که آن چوب دار بود

ای غربت آفرین !ندادی جواب من

تقدیر این غریبه چراانتظار بود؟

با خود مرا دوباره به هر سو مبر که مرد

آن دل که در نگاه تو همچون شکار بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 11:49  توسط بهزاد روهنده  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 19:33  توسط بهزاد روهنده  | 

                                     خبر

                           امشب چه تلخ مرا می کشی به بر

       پوشیده می کنی از من دو چشم تر

        حافظ به سینه دعا می کنی که کاش

هرگز زراه نیاید دگر سحر

       گاهی به ناز و گهی با غمی غریب

    یکدم به من نگری یکدمی به در

 چشمان پر زغمت نازنین دل

 آهسته می دهدم از غمی خبر

      با من اگر چه که حرفی نمی زنی

  دانم سپیده دمان می روی سفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 19:12  توسط بهزاد روهنده  | 

                غزل

وقتی غزل مرا به تو پیوند می زند

در خاطرم خیال تو لبخند می زند

هر چند نیستی که ببینی غمت چه تلخ

جز من برای قافیه هم بند می زند

بی بودنت نمی کندش موعظه اثر

آوخ!چه تازیانه به دل پند می زند...

گفتی چرا غزل که غزل شعر عاشقی است!

بنگر دلم سخن به چه ترفند می زند

بعد از تو تا ابد به لبانم غزل رواست

قلبم ولی بدون تو تا چند می زند؟

بنگر...چه ساده می شکفد خنده بر لبم

وقتی غزل مرا به تو پیوند می زند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 19:4  توسط بهزاد روهنده  | 

همیشه ...هیچ!

می گویمت سلام و جوابت همیشه ...هیچ

آواز و رقص باد به چشمان بیشه هیچ

لبخند می زنم که نگاهم کنی ولی

درآن نگاه سرد تو جز تیر و تیشه هیچ

گل می کند ز شرم رخم وقت دیدنت

چند است عمر این گل بی خاک و ریشه ؟هیچ!۰۰۰

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 18:31  توسط بهزاد روهنده  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 17:50  توسط بهزاد روهنده  | 

ماهور فاصله

در ابتدای عشق دلم شور می زند

در من فرشته ای ز ازل صور می زند

لجباز و بی حساب کسی پای دفترم

پیوسته روی اسم تو هاشور می زند

نقاش روزگار به تفسیر انتظار

نقشی شبیه تخته و کافور می زند

گاهی تمام آنچه به پایش نشسته ای

بر پای رفتنت گرهی  کور می زند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 15:41  توسط بهزاد روهنده  | 

گفتی که این بهار مهیای غنچه باش   آیا امید هست هنوزت به ریشه ام ؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 14:35  توسط بهزاد روهنده  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 14:16  توسط بهزاد روهنده  | 

<<باد پیشه>>

آنشب که می زدی به سرانگشت شیشه ام

سرگرم قتل ریشه ی خود بود تیشه ام

شمعی که می زدود سیاهی ز طاق دل

هرگز خبر نداشت چنین بادپیشه ام

پاییز سرسپرده به اعدام برگ بود

وقتی که آمدی به تماشای بیشه ام...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 13:41  توسط بهزاد روهنده  |